تبليغاتX
کلبه کوچولوی من

کلبه کوچولوی من

نوشته های من در کلبه کوچولو

سلام علیکم سلام علیکم

از همه دوستای نازنینم که حتی توی این مدت که نبودم هم جویای حالم بودن متشکرم ... مرسی از مرامتون...


دایی بزرگم با خانوادش ، 18 شهریور اومدن مشهد...

خونه ما هم همچنان به هم ریخته بود گرچه کار کاغذ دیواری و ...تموم شده بود اما همچنان مامان سحر ، اعصابش خورد و خمیر بود . چون بعضی قسمتای کار ، کاغذاش بلند شده بود انگار چسب نزده بودن!!!

خلاصه مامان به اون نصاب های کاغذ دیواری گفت که دیگه حالش از هر چی کاغذ دیواریه بهم میخوره و اصلا دیگه براش جذابیتی نداره...


انصافا هم سر این قضایا خیلی اذیت شدیم . اصلا هم ذوق و شوقی نداشتیم که وسایلمونو بچینیم.

به هر صورت همه اومدن کمک . بخصوص دایی بزرگم که بنده خدا مثلا اومده بود مسافرت و استراحت و زن داییم خیلی کمک کردن...

خونه قشنگ شده اما بقول مامان دیگه جذابیتی نداره...

بعد از این خستگیا و ناراحتیا ، چند روزی رفتیم شهرستان، پیش مامان بزرگ اینا...

خوب بود...تا دوم مهر اونجا بودیم و برگشتیم ...

الانم که دو هفته اس رفتیم مدرسه و ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت   توسط بهار  | 

این کارای خونه هم حسابی اذیتمون کرده ها...

تعطیلی هفته پیش هم که پاک برنامه های ما رو بهم ریخت. نقاش رفت شهرستان و هنوز نیومده !!!

کاغذ دیواری اتاقا یه مقدار کم اومد، به علت تعطیلی و باز نبودن بازار و جور نشدن کاغذ دیواری ، اتاقا نصفه نیمه موند!!!

شنبه که کاغذ دیواری اومد ، رنگش یه خورده تیره تر بود و از اون رنگ قبلی هم پیدا نشد. مامان هم گفت باید هماهنگ باشه و نذاشت کاغذ جدید رو نصب کنن.

بنا براین باز هم اتاق نصفه موند...

قرار بود آخر هفته گذشته بیان ، شیشه دو جداره نصب کنن که به علت تعطیلی نشد!!!

دیروز که اومدن شیشه رو نصب کنن، وقتی یکی از آقاها داشت روی قاب شیشه چکش میزد که ثابتش کنه ، چکش خورد توی شیشه و شکست... و شیشه دوجداره نصفه نیمه موند!!!

وسایل هال رو بردیم توی اتاقا. همه جا شلوغه...

اعصاب مامان هم حسابی بهم ریخته

آخه این چه مملکتیه دائم تعطیله

ببین یه روز تعطیلی چقد کارا رو عقب میندازه؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1390ساعت   توسط بهار  | 

مامان سحر ، حس زیبا دوستیش گل کرده و می خواد تغییر و تحولاتی در اوضاع خونه بده.اول تصمیم گرفت که خونه رو کاغذ دیواری کنه.

بعد یه نفر نظر داد که چون دیوارا ترک داره باید زیر سازی بشه و چون سقف هم رنگش کدر شده باید سقف رنگ بشه.

مامان یه خورده ماتم گرفت چون فکر نمیکرد که بخواد زیاد هزینه کنه و کارای زیربنایی انجام بده.

بعد یهو از دهنش دررفت که پنجره بزرگ هال که رو به خیابونه ، دوجداره کنه....

و به این ترتیب دایی جونم یه نفر رو آورد که اندازه بگیره و شیشه دوجداره نصب کنه

پیش فاکتور شیشه دوجداره ، 450 هزار تومن بود. اما وقتی مجددا برای اندازه گیری اومد، گفت که لوله شوفاژ جلوی شیشه است و مانع کار میشه و هزینه ش هم بیشتر میشه.

...و به این ترتیب باید یه لوله کش بیاد و جای لوله شوفاژ رو تغییر بده.

خلاصه نقاش هم گفت که اسبابای توی اتاقا رو جمع کنین که شنبه میام

...و پنجشنبه مامان و تیمش اسباب اثاثیه اتاقا رو جمع  و به هال منتقل کردن...

خلاصه اینکه مامان مونده که راهرو و آشپزخونه رو پانل بزنه یا کاغذ دیواری کنه. چون هزینه پانل زیاد میشه...اما عوضش خیلی خوشکل میشه.

این تصمیم مامان منجر به انجام تحولات اساسی شد.

حالا منم این وسط هی میگم : خب تلویزیونم عوض کنیم و یخچال فریزر نو بخریم... مبلا رو تغییر بدیم ...

و مامان طفلک هم هی میگه : کم کم ...کم کم...

امروز صبح نقاش اومده و داره کار میکنه...

فقط خداکنه زود جمع و جور شه . از شلوغی بدم میاد. البته شلوغ نیستا....اما همینکه هیچی سرجاش نیست ناجوره دیگه...


+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت   توسط بهار  | 

این شبا... دلها یه جور دیگه ست...

چشمها زلالتر میشه

حنجره ها پر ناله تر میشه...

وقتی به یک سالی که پشت سر گذاشتم نگاه میکنم و اتفاقاتی که برای خانواده افتاد ، می فهمم که توی این شبها باید خیلی چیزای خوب و زیبا از خدا بخوام...سلامتی ، محبت ، عشق و امید و ...

خدا کنه خدا از خطاهای همه بگذره و باز فرصت استفاده از رحمتها و نعمتهاشو بهمون بده

یادتون باشه برای منم خیلی دعا کنین ...

دوستتون دارم و به یادتونم...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت   توسط بهار  | 

میلاد با سعادت دومین گل بوستان امامت، امام حسن مجتبی علیه السلام بر شما مبارک باد


امیدوارم ماه رمضون برای همه ما ماه پر برکت و خوبی باشه. ماه خودسازی . ماه نزدیک شدن به خدا...

حال و هوای ماه رمضون رو هممون می دونیم... سحر و افطار و دعا و نماز و قرآن و...

یکی از چیزایی که خیلی دوست دارم دعوت شدن به افطاریه

اما خداییش هم افطاری دادن اونهم با انواع و اقسام خوراکیها ، خیلی کار سختیه

دیروز آقای قرائتی داشت درباره اسراف صحبت می کرد. می گفت امام خمینی وقتی آب

می خوردن ، اگه نصف  آب لیوان باقی می مونده ، روی لیوان یه کاغذ میذاشتن و بعدا میل

می کردن که اسراف نشه.

اما توی مجالس مختلف عزا و عروسی و افطاری و تولد و حتی زندگیهای روزمره خودمون خیلی

وقتا خیلی اسراف می کنیم و بهش توجه نداریم

حالا اینو توی پرانتز گفتم برای اینکه بگم یکی از دوستای مامان سحر ، یه افطاری خودمونی با

دوسه تا از دوستای قدیمی ترتیب داده بود.اما گفته بود که فقط سوپ و نون و پنیر و سبزی

میده. اما مامان میگفت نه بابا امکان نداره غذای دیگه ای نداشته باشه.

اتفاقا مامان همن روز کلاس سه تار داشت و مونده بود بره یا نه.

من اولش می خواستم با مامان برم اما بعد پشیمون شدم و گفتم بذار دوستای قدیمی که بعد از

چند وقت همدیگه رو می بینن ، راحت باشن.

مامان هم از همون راه کلاس رفت خونه دوستش که البته خیلی هم دور بود.چون نزدیک اذون

بود هم بدجوری خورده بود به ترافیک و شلوغی ...

خلاصه وقتی میرسه خونه دوستش که بقیه اومده بودن و اذون هم گفته شده بود.

خب نون و پنیر و سبزی و خرما و گردو .

خانم میزبان با یه کاسه حلیم میاد و افطاری تموم میشه.

بعضی جاها مرسومه که افطار یه غذای سبک میخورن و آخر شب دوباره شام میخورن. اما

اینجاها توی همون افطاری هرچی هست میارن . یعنی پلو و خورش و ..

مامان سحر میگه از میزبان پرسیدم خب چیز دیگه ای هم هست یا با همین حلیم خودمونو سیر

کنیم ؟

اونم گفته : نه همینه دیگه

بعد از افطار هم میشینن و گل میگن و گل می شنون

مامان سحر میگه به شوخی بهش گفتم: بابا ما رو از اون سر دنیا کشوندی توی این ترافیک

وشلوغی ، که یه کاسه حلیم بهمون بدی که تازه اونم خریدی و خودت درست نکردی؟! خب توی

خونه مون می خوردیم...

اما مامان میگفت : من خیلی خوشم اومد که هیچ تجملاتی نبود و صاف و ساده و بی ریا همه با

خوشی و خوبی نشستیم کنار هم .به نظرم تجملات ، رفت و آمد ها رو کم  می کنه .

اینجوری کمتر هم اسراف میشه . هم ظرف کمتر کثیف میشه هم غذا کمتر می مونه توی یخچال

هم زحمت میزبان کمتر میشه.

اینجوریه دیگه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت   توسط بهار  | 

دختر داییها خیلی وقت بود اومده بودن پیش ما. دیروز رفتن.

بعد از مدتها به عروسی هم داشتیم که روز سه شنبه به سلامتی برگزار شد و شرکت کردیم. عروسی دختر خاله مامان سحر بود.

به نظرم همه ی عروسی یه طرف و شلوغ بازیای عروس کشون یه طرف. که البته مامان سحر به عروس کشون نرفت و ما هم به تبعیت از ایشون نرفتیم . چون مامان می خواست روز بعد بره سر کار و عروس کشون هم طولانی بود.

خلاصه ...مامان بزرگ هم که برای عروسی خواهرزاده ش اومده بودن به اتفاق بقیه خاله های که از شهرستان تشریف آورده بودن ، رفتن.

ما هم که هنوز نتونستیم به یه مسافرت بریم...

ماه رمضون هم که در پیشه و مسافرتمون احتمالا بعد از ماه رمضون انجام میشه.

امروز مامان سحر روزه گرفته...

بهش گفتم منم بیدار کن اما خودشم دیر بیدار شده . ۱۰ دقیقه به اذون ...

خداکنه بهش سخت نگذره.

خداییش هم روزا خیلی بلنده ۴ صبح تا ۸ شب!!!

انشاءا... که خدا قبول کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت   توسط بهار  | 

چند روزی هست که بچه های دایی جون بزرگه اومدن پیش ما.پسر دایی روز سه شنبه رفت تا کارای سربازیشو انجام بده . خوشبختانه معاف شد و یه دغدغه ش از بین رفت.

دیشب با خاله ها و دختردایی ها بصورت کاملا زنونه رفتیم اون فروشگاه بزرگه... پروما...

دختر خاله خیلی اصرار کرد که بریم سینمای 5 بعدی.

ما بچه ها همراه مامان سحر رفتیم اما خاله ها نیومدن...

یه عینک زدیم و تصاویر رو بصورت واقعی می دیدیم. جالب بود. فیلمش مربوط به زمان دایناسورا بود.

خلاصه کلی خندیدیم . مامان سحر حسابی ما رو خندوند ....

خلاصه خوش گذشت ...خرید هم کردیم و برگشتیم خونه


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1390ساعت   توسط بهار  | 

مامان سحر ،خونه رو سپرده به من که مرتب و تمیزش کنم.ای ی ی خدااااااااا

آخه مامان جون خودت می دونی که من چقد تنبلم در این امر...

خداییش کار سختیه خانه داری...

همش هم ریخت و پاشای خودمه ها...کتاب و دفتر و مداد رنگی و شال و روسری و ...اما نمی دونم چرا بهم ریختن وسایل خیلی آسونتر از مرتب کردنشه...

حالا از صبح که بلند شدم ماتم گرفتم ...همینجوری میشینم روی مبل و به دور و بر خونه نگاه می کنم و هی آه می کشم و میگم ...آه ه ه ه ....کی میخواد اینا رو جمع و جور کنه ؟

چرا اینقد تنبل و بی حوصله ام ؟؟؟ البته فکر کنم تنبلی به کمبود ویتامین هم باشه ها...(حالا بذارین توجیه کنم دیگه)یه علتش هم تنهاییه ( اینم دلیله دیگه)

اگه خوب فکر کنم دلایل دیگه ای هم پیدا میکنم که تنبلی و بی حوصلگیم رو توجیه کنم...

ای خدا کمکم کن ...بهم قدرت بده...



+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت   توسط بهار  | 

میلاد امام حسین (ع) ، سلطان عشق

                          حضرت ابوالفضل (ع) ، ساقی عشق

                                                       امام سجاد (ع) ، راوی عشق

                            


                                               مبارک و خجسته باد

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت   توسط بهار  | 

امروز شهادت امام موسی کاظم (ع) است . این روز رو بهتون تسلیت میگم.

دیروز پای حرف یه روحانی نشسته بودیم با مامان.

حاج آقا داشت درباره امام کاظم حرف می زد که ایشون کظم غیظ داشتن و خشمشون رو فرو می خوردن و ...

حاج آقا می گفت که سعی کنین در عصبانیت حرفی نزنین و کاری انجام ندین و به اصطلاح خشمتون رو مهار کنین .

می گفت : ممکنه از کسی عصبانی بشین و اون لحظه عصبانیتتونو نشون ندین اما ته دلتون نبخشینش . منظور اسلام البته این نیست . بعد از عصبانیت باید طرف رو ببخشید. این منظور اسلامه.

مامان به من گفت: یعنی چی ببخشیم؟!!! یه خطایی جبران پذیره و با یه ببخشید ساده رفع میشه و از دل آدم در میاد. اما بعضی خطاها به قیمت زندگی آدم تموم میشه چطور میشه بخشید؟!!!

صدام 8 سال ملت ما رو به خاک و خون کشوند و این همه زجرمون داد که هنوزم نشده که جبران بشه . اینقدر شهید و مفقود و اسیر و جانباز و خانواده های بی سرپرست و ... ما باید ازش بگذریم و ببخشیمش؟!!!

یکی یه حرفی می زنه و یه تهمتی به آدم می بنده و زندگی و آبرو و حیثیت آدمو به باد میده خشممون رو فرو بخوریم و ازش بگذریم ؟ به همین راحتی ؟!!!

به حرفای مامان که فکر کردم دیدم راست میگه . بعضی وقتا آدم واقعا نمیتونه بعضیا رو ببخشه . ممکنه ظاهر خودشو حفظ کنه و آداب اجتماعی رو رعایت کنه و باهاش رفت و آمد و سلام و علیکشو داشته باشه اما ته دلش هیچوقت ازش راضی نمیشه و نمیتونه ببخشدش.

حاج آقا می گفت : بخشش یه صفت الهیه که باید در خودمون ایجاد کنیم ...

مامان گفت: خداوند اونقدر بزرگواره که با خطاهای ما ضرری متوجهش نمیشه ، چیزی از بزرگیش کم نمیشه ...اما زندگیهای ما درگیر همین حرف و حدیثا و رفتارها واعمال خودمون و دیگرانه ... نمیشه ساده از همه چی گذشت ...

نمی دونم نظر شما چیه؟؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت   توسط بهار  |